جوک

بسیجی‌ میره جبهه و از کمر به پایینش قطع میشه، بهش میگن: چه احساسی داری؟ میگه: احساس میکنم تا کمر رفتم تو بهشت.
بسیجی‌ از ژاپن برمیگرده. بهش میگن اونجا مشكل زبان نداشتی؟ میگه: من نه، ولی ژاپنی ها چرا.
بسیجی‌ می ره تماشای رقص باله از اول تا آخرش خواب بوده. بعد ازش می پرسن چه طور بود؟ میگه آدمای خیلی خوبی بودن. دیدن من خوابم، رو نوک
انگشت راه می رفتن!

می خواستن بسیجی‌ رو اعدام کنن، ازش می پرسن: آخرین حرفت رو بزن. می گه: لعنت بر پدر و مادر اون کسی که بزنه زیر چهار پایه.

بابام یادش بخیر یک روز بهم گفت

بابا گفت ..."هر چی ملا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی ست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی ست. می فهمی چه می گویم؟"

بابا گفت "هیچ کاری پست تر از دزدی نیست. امیر. اگر کسی چیزی را که مال خودش نیست بردارد ، خواه جان آدم باشد خواه یک تکه نان ... تف به رویش . و اگر زمانی همچین کسی به پستم بخورد، وای به رزوگارش. می فهمی؟ ..."

بابا گفت "اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی، حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف می دزدی. می فهمی؟"

 

* از کتاب "بادبادک باز" خالد حسینی.

تنهایی



     به زندانی گفتن از تو تنهاتر کیست ؟ ::::::گفت کسی که دلش زندانی::::: دیگریست

کلامی از بایزید بسطامی




         يا چنان نمای که هستی، يا چنان باش که می‌نمايی «بايزيد بسطامی»

امروز با حافظ

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

     

هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

     

یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است

     

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن

     

ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت

     

بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

     

مست است و در حق او کس این گمان ندارد

احوال گنج قارون کایام داد بر باد

     

در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان

     

کان شوخ سربریده بند زبان ندارد

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ

     

زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

ای ایران ای مرز پر گهر

ای ایران ای مرز پرگُهر
ای خاکت سرچشمهٔ هنر
دور از تو اندیشهٔ بَدان
پاینده مانی تو جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون، شد پیشه‌ام
دور از تو نیست اندیشه‌ام
در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
سنگ کوهت درّ و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کِی برون کنم
بَرگو بی مهرِ تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست
نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون، شد پیشه‌ام
دور از تو نیست اندیشه‌ام
در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
ایران ای خرّم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم
جز مهرت در دل نپرورم
از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم
مهر اگر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون، شد پیشه‌ام
دور از تو نیست اندیشه‌ام
در راه تو کِی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما

عشق یعنی ....

عشق یعنی حسرت شبهای گرم
عشق یعنی یاد یک رویای نرم
عشق یعنی یک بیابان خاطره
عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره

عشق یعنی گفتنی با گوش کر
عشق یعنی دیدنی با چشم کور
عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت
عشق یعنی آخر خط بهشت

عشق یعنی گم شدن در لحظه ها
عشق یعنی آبی بی انتها
عشق یعنی یک سوال بی جواب
عشق یعنی راه رفتن توی خواب

یه جورایی شرح حال

یه رفیق بودی و صدتا دردسر بودی و اما...

از تو هیچوقت نبریدم ، تورو از خودم می دیدم

پشت سر همه غریبه ، روبروم دیدم فریبه

اما فکر کردم کنارم...

شونه های یک رفیقه

داشتم اشتباه میکردم.

تو رفیق من نبودی ، من تا آخر با تو بودم ...

تو از اولم نبودی

داشتم اشتباه می کردم...

که تموم زندگیمو من به دستای تو دادم

حالا اینجا تک و تننها... برگ خشک بی درختی ، غرق بادم

نوش جونت اگه بردی

نوش جونت هرچی خوردی

تورو هیچ وقت نشناختم...

نوش جونم اگه باختم.

تو منو ساده گرفتی.

زدی رفتی مفتی

نمی بخشمت .....

نمی بخشمت ...

بخاطر تمام خنده هایی كه از صورتم گرفتی...
بخاطر تمام غمهایی كه بر صورتم نشاندی ....
نمی بخشمت ....

بخاطر دلی كه برایم شكستی ...
بخاطر احساسی كه برایم پرپر كردی ...
نمی بخشمت ...
بخاطر زخمی كه بر وجودم نشاندی ...

بخاطر نمكی كه بر زخمم گذاردی ...
و می بخشمت بخاطر عشقی كه بر قلبم حك كردی

زن در سنین مختلف


Between the ages of 15 - 20 a woman is like Africa

She is half discovered, half wild.

بین سنین پانزده تا بیست سال زن مانند آفریقا است.نیمی کشف شده و نیمی وحشی


Between the ages of 20 - 30 a woman is like America.

Fully discovered and scientifically perfect.

بین سنین بیست تا سی سال  زن مثل امریکا است.کاملا کشف شده و کاملا علمی و منطقی است.


Between the ages of 30 - 35, she is like India & Japan.
Very hot, wise and beautiful

بین سنین سی تا سی و پنج سال ، او مانند هند و ژاپن است.خیلی گرم ، باهوش و زیبا


Between the ages of 35 - 40 a woman is like France.
She is half destroyed after the war but still desirable.

بین سنین سی و پنج تا چهل سال ، زن مثل فرانسه است.او نیمه ویران شده پس از جنگ است اما هنوز مطلوب .

Between the ages of 40 - 50 she is like Germany.
She lost the war but not the hope.

بین سنین 40 -- تا 50 سال مانند آلمان است.او جنگ را باخته ولی امیدش را نه .

Between the ages of 50 - 60 she is like Russia.
Very wide, very quiet but nobody goes there.

بین سنین 50 -- 60 او مانند روسیه است.بسیار گسترده ، بسیار آرام اما کسی اونجا نمیره .

Between the ages of 60 - 70 a woman is like England.
With a glorious past but no future.


بین سنین 60 -- 70 سال ، زن مثل انگلستان هست با گذشته ای پرافتخار اما بدون آینده .

After 70, they become Siberia.
Everyone knows where it is, but no one wants to go there


بعد از 70 سال ، اونها به سیبری تبدیل می شن.همه می دانند کجا است ، اما هیچ کسی نمیخواد بره اونجا .

برو ای مهربان ای دوست

مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت ...به من و سادگيم

خنديدی...

برو تا راحت تر    ...   

تکه های دل خود را سر هم بند زنم

مطمئن باش و برو   ........


در گلستانه ...

دشت هایی چه فراخ

کوه هايی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی مي آمد

من در اين آبادی، پی چيزی می گشتم

پی خوابی شايد

پی نوری، ريگی، لبخندی

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه

زندگی خالی نيست

مهربانی هست، سيب هست، ايمان هست

آری

تا شقايق هست، زندگی بايد کرد

در دل من چيزی است، مثل يک بيشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوايی است، که مرا می خواند...                      سهراب سپهری

واحه ای در لحظه

زندگی سیبی است، گاز زد باید با پوست

 

به سراغ من اگر می آید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند، از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من...

خواب یا کابوس


 

وقتی از يک کابوس وحشتناک بيدار می شويد، چه احساسی داريد؟

و اگر اين کابوس با بيداری شما شروع می شد چه احساسی داشتيد؟

مدتی است خواب هایی که می بینم فردای آن شب به حقیقت می پیوندند...