اول عاشق میشویم بعدا فارغ

 

 

اول مدام می گویند، "دوستت دارم" بعد اعتراف می كنند كه هیچ عشقی در میان نبوده.

اما واقعیت كدام است؟ آیا حقیقت را می گویند؟ یا شاید حقیقت را می گویند اما تا اندازه ای كه از آن خبر دارند.

من فكر می كنم كه بیشتر  آدمها معنای عشق را نمی دانند. آنها از منابع اشتباهی عشق را یاد گرفته اند.

اول اجازه بدهید ببینیم عشق چیست. لغت نامه عشق را اینطور تعریف می كند، "حسی عمیق و لطیف به فردی دیگر"، "تعلق قلب به كسی"، یا "شور و میل جنسی". اگر عشق این است، پس هیچ تعجبی ندارد كه اینقدر نوسان دارد. برای تداوم عشق باید آنرا بر یك ارزش یا اعتقاد شخصیت ساز بنا كرد. چیزهایی مثل مهر، شور و امیال جنسی كاملاً احساسی هستند و به همان اندازه گرسنگی، غیر قابل پیش بینی می باشند.

البته اشتباه نكنید هر چیز احساسی، جنسی نیست. احساسی از كلمه حس یا همان حواس پنجگانه (بینایی، بویایی، چشایی، شنوایی و بساوایی) می آید. ازاینرو، همانطور كه می بینید عشقی كه به جوانان ما آموزش داده می شود عشقی احساسی یا حسی است كه با عوامل خارجی تحریك می شود. و وقتی آن تحریك فروكش كند یا ناپدید شود، آن عشق متوقف می شود. این همان فارغ شدن از عشق است.

اگر عشق بین یك زوج احساسی باشد جای تعجب نیست كه بگویند از عشق فارغ شده اند. منظور آنها این است كه این تحریك متوقف شده و به همین دلیل دیگر احساس عاشقی نمی كنند.

اگر این آن عشقی كه می خواهیم یا نیاز داریم نیست، پس چیست؟

جستجوی ما برای عشق واقعی ما را به گذشته و به زبان عبری باستان می برد. زبان عبری فقط توسط یهودیان استفاده می شد. آنها باور دارند كه عبری زبان خداوند جهود است. و از زمانیكه جهود قبل از هر چیز دیگری وجود داشت، می بایست معنای واقعی عشق را می دانست.

در زبان عبری عشق به معنای دادن است. و زمانیكه خداوند می خواست به جهان عشق خود را نشان دهد، به آن نگفت كه "دوستت دارم"؛ او فقط بخشید.

دوست داشتن یعنی بخشیدن. امروز وقتی مردی به زنی می گوید دوستت دارم، در اكثر موارد هیچ قصد بخشیدنی ندارد. فقط می خواهد بگیرد. از آن دختر چیزی می خواهد كه معمولاً باكرگی آن دختر است. این هشداری برای همه دختر خانم هاست. سعی كنید قبل ازاینكه ادعاهای مردی كه در زندگیتان وارد می شود و به شما می گوید دوستتان دارد را باور كنید، او را به شیوه های مختلف آزمایش كنید و ببنید چقدر به "بخشیدن" تمایل دارد.

آموزش عشق ورزی

برای تداوم یافتن یك ازدواج، باید بر عشقی بسیار محكم و قوی تر از عشقی كه امروزه می شناسیم استوار باشیم. ما به عشقی نیاز داریم كه فارغ از خود و پاك باشد. این عشق، عشق حقیقی است و عشق حقیقی دیده می شود نه اینكه شنیده شود. عشق اگر حقیقی باشد، خود را در عمل نشان می دهد نه در حرف.

جوانان باید در عشق ورزی هم مثل سایر چیزها آموزش داده شوند. منظور آموزش جنسی نیست بلكه منظور اتیكت احترام، فروتنی، مهربانی و توجه است. اینها فقط چند نمونه از عوامل شناخته شده برای یك رابطه موفق در سراسر جهان برای هر نوع رابطه ای است—چه رابطه والد و فرزندی، كارفرما و كارمندی و همینطور رابطه بین زن و مرد.

مردهای جوان باید یاد بگیرند چطور با همسرانشان رفتار كنند. یادم می آید كه اینها را در سالهای نوجوانی وقتی با گروهی در یك مجلس همراه بودم یادمان دادند. هر سال آنها یك شب مراسمی مخصوص دخترها و پسرها ترتیب می دادند.

قبل از مراسم، دخترها و پسرها (به طور جداگانه)باید در سمیناری درمورد اتیكت روابط دختر و پسر شركت می كردند. هیچ آموزشی درمورد مسائل جنسی داده نمی شد ولی حرف از چیزهای بهتر و مهمتری زده می شد. من هنوز چیزهایی كه آنجا یاد گرفتم را فراموش نكرده ام.

همینطور خانم های جوان هم باید توسط خانم های میانسالی مثل مادرانشان آموزش ببینند. آنها باید نمونه هایی از یك همسر خوب باشند كه عاشق همسرش بوده، از فرزندانش به خوبی مراقبت می كرده و خانه را هم مرتب نگه می داشته است.

متاسفانه خیلی از مادران كنترل روی دخترانشان را در سن بلوغ از دست می دهند. این دختران سركش شده و حوصله گوش دادن به حرف بزرگترها را ندارند. دلیل آن به نظر من خیلی ساده است. به نظر من فقط كافی است به آینه نگاه كنید. چه می بینید؟ جوابتان همین است.

عشق بعد از ازدواج

به نظر من به عشق قبل از ازدواج بیش از حد اهمیت داده می شود و هیچ توجهی به بعد از آن نمی شود. این به آن خاطر است كه عشق مثل اندام های درون بدن انسانها، درون او رشد نمی كند یا توسط یك هورمون خاص در بدن ترشح نمی شود. عشق فقط با تمرین در طولانی مدت است كه به وجود می آید. و ازدواج برای زوج ها فرصت های خیلی زیادی را برای تمرین آن فراهم می كند.

یك نمونه كلاسیك از عشق بعد از ازدواج را در فیلم "فیدلر روی پشت بام" می توان دید. این فیلم درمورد یك خانواده روسی است كه سه دختر زیبا و دوست داشتنی دارند. یك روز، شوهر از زن می پرسد، "منو دوست داری؟" و زن در جواب می گوید، "بعد از 25 سال از من می پرسی كه دوستت دارم یا نه؟ بعد از همه كارهایی كه برایت كردم، شستم رُفتم، پختم، سه دختر برایت به دنیا آوردم، حالا از من می پرسی دوستت دارم یا نه؟"

بعد لحظه ای مكث می كند و ادامه می دهد، "آره من واقعاً دوستت دارم".

عشق آن احساسی نیست كه به كسی دارید، تمایل به انجام كارهایی است كه دوست دارید برای آن فرد بكنید. به نظر من این اصل جدیدی است كه باید در جامعه پایه گذاری شود. این باید استانداردی باشد كه برای خودمان و بچه هایمان قرار می دهیم. این باید همان چیزی باشد كه به بچه هایمان در اولین قرار ملاقات عاشقانه شان یاد می دهیم: بله عشق بعد از ازدواج شروع می شود.

جوک سال در نت

 

 

چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است :

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و میگوید :  <تو یک قهرمانی>

فردا در روزنامه ها می نویسند :

یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد

اما ان مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم

پس روزنامه های صبح می نویسند:

امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .

ان مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم

از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی

<من ایرانی هستم >

فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند :

یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت!

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه تنهایی من جا دارد .... بردارم

و به جایی بروم که درختان اقاقی پیداست

در دل من چیزیست ، مثه یک بیشه نور

مثه خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت

بروم تا نوک کوه ...

دورها آواییست که مرا می خواند

گذشت ان زمان ...


        من پیر سال و ماه نیم ....  یار بی وفاست
 

                        بر من چو عمر می گذرد پیر از ان شدم



                (حافظ)


William Shakespeare

Out !out !  ....  brief candle !!!

Life is but a walking shadow, a poor player that struts and frets his hour upon the stage and then is heard no more. It is a tale told by an idiot, full of sound and furry, signifying nothing.

خاموش! خاموش! اخرین کورسوی شمع.
زندگی نیست به جز سایه ای سرگردان و بازیگری ناتوان که با نا ارامی در صحنه می خرامد و پس ان بعد هرگز شنیده نمی شود.
زندگی داستان ابلهانه احمقی است پر از خشم و هیاهو که گواه بر هیچ نیست.

William Shakespeare

Selection Of the BEST English Prose

سر فرانسیس بیکن را به عنوان پدر فلسفه تجربی می شناسند. بعضی او را شخصیتی جاه طلب معرفی نموده اند که تا رسیدن به مجلس انگلستان از هیچ کاری فرو گذار نبود و بعد از مورد غضب قرار گرفتن توسط دربار و تبعید خود خواسته شاهکارهای زیادی از خود به جای گذاشت که معروف ترینشان دوران هنری هفتم و پیشرفت یادگیری میباشد. 

"Read not to contradict or confute, nor to believe and take for granted, nor to find talk and discourse, but to weigh and consider.Some books are to be tasted, others to be swallowed, and some few to be chewed and digested."

مطالعه نکنید تا در بحث و جدل پیروز شوید و نه حتی برای اینکه ایمان اورده و بی هیچ چون و چرایی قبول کنید و نه برای پیدا کردن شیوه ای برای گفتار و مباحثه بلکه بخوانید برای سنجش و تفکر. بعضی کتب برای یک بار چشیدن مناسب هستند و بعضی برای بلعیدن و قسمت ناچیزی از انها برای جویدن و هضم نمودن.

بیکسی

شب بر سر من جز غم ایام کسی نیست
                       می سوزم و می میرم و  فریاد رسی   نیست

فریاد رس همچو منی کیست در این شهر
                      فریاد رسی نیست کسی را  که کسی نیست

بیمارم و تب دارم و در سینه مجروح
                      چندان که فغان بر کشم از دل  نفسی  نیست

آن میوه جانبخش که دل در طلب اوست
                     زینت گر شاخیست  که در  دسترسی   نیست

بیش است ز ما طالع ان مرغ گرفتار

                       کو را قفسی باشد  و   ما را   قفسی  نیست


از موسیقی متن فیلم "رابین هود

 متن زیر(Lyric) از موسیقی متن فیلم "رابین هود: شاهزاده دزدان" اثر زیبای( برایان ادامز) است.

Everything I Do (I Do It For You)

Look into my eyes - you will see
What you mean to me
Search your heart - search your soul
And when you find me there you'll search no more

Don't tell me it's not worth trying ' for
You can't tell me it's not worth dying' for
You know it's true
Everything I do - I do it for you

Look into your heart - you will find
There's nothin' there to hide
Take me as I am - take my life
I would give it all - I would sacrifice

Don't tell me it's not worth fightin' for
I can't help it - there's nothin' I want more
Ya know it's true
Everything I do - I do it for you

There's no love - like your love
And no other - could give more love
There's nowhere - unless you're there
All the time - all the way

Oh - you can't tell me it's not worth tryin' for 

I can't help it - there's nothin' I want more

I would fight for you - I'd lie for you
Walk the wire for you - ya I'd die for you

Ya know it's true
Everything I do - I do it for you


هر کاری من میکنم برای توست

.....................................

به چشمانم نگاه کن--خواهی دید

که چه معنایی برای من داری
قلبت را جستجو کن و روحت را
و انگاه که مرا انجا یافتی دیگر نخواهی گشت

به من نگو که این عشق ارزش تلاش را ندارد
نمی توانی بگویی که این عشق ارزش مردن ندارد
می دانی که این حقیقت است که
هر چه انجام می دهم برای توست

به ژرفای قلبت نگاه کن--خواهی دانست که
انجا دیگر چیزی برای پنهان کردن نیست
مرا هر چه که هستم قبول کن و جانم بستان
هر انچه دارم و این جان را نیز قربانیت می کنم

به من نگو که این احساس سزاوار نزاع برایش نیست
نمی توانم در برابرش مقاومت کنم--چیزی را به این اندازه نمی خواهم
میدانی که این حقیقت است که
من هر چه انجام دهم برای توست...

ارزش دوست خوب

 

 

                                     ارزش دوست خوب

 

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خونه مي بره. حتما ً اين پسره خيلي یوبسه !!!

من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'

او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.

من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.

مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.

پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

 

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

 

حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:

1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،

2) يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است..

همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.

 

دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.'

 

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد....

ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،

فردا ، رازي است ناگشوده،

اما امروز يك هديه است

تاسوعا در غربت

امروز پانزدهم دسامبر هست و مصادف با شب عاشوراست یعنی غروب روز تاسوعا ، یاد قدیما افتادم  همیشه در چنین روزایی در شهر و دیار خودمون غوغایی بود . و معمولا همه مردم سرگرم عزاداری واسه امام حسین بودند . نمیتونم بگم کار خوبی بود یا کار واهی و عبثی بود ولی هر چی که بود شور و حالی داشت که دارای مفاهیم خاصی بود . مردم میرفتند و میومدند ، دیگ و دیگچه بار میداشتند گاهی سر مسائل جزئی با هم بحث و دعوا میکردن و بچه ها لباسهای مخصوص عزاداری میپوشیدند و علی اصغر میشدند و دسته ها و گروه های سینه زنی با هم رقابت میکردند و سعی میکردن جلوی سردمداران و گاهی مقامات شهری بهتر بدرخشند که واسه اتیه احتمالی شون در اداره ای جایی دادگاهی بانکی چیزی ، امتیازی محسوب بشه

حتی اگه کار خاصی نداشتند میخواستند وانمود کنند که سخت مشغولند 


ادامه داستان .....

انواع دوستی



دوستی با مردم دانا چو زرین کوزه است

بشکند یا نشکند نتوان به دور انداختن


دوستی با مردم نادان سفالین کوزه است

بشکند یا نشکند باید به دور انداختن



loool

من از پلیس سوئد و دولت سوئد خواهش می‌کنم ؛

ای پلیس هارت و پورت کن سوئد که کارت فقط اینه  ببینی‌ کدوم مردی یه تلنگر زده به زنش حمله کنی‌ با نیروهای swat اونو دستگیر کنی‌ بعد مثل این فیلمهای آمریکایی‌ موهای رو تنت با غرور ویژ ویژ کنه

دست ور دار از این مسخره بازی و یکم روی عرضه و لیاقتت تمرکز کن به جای این مسائل ، این دفعه خطر از بیخ گوشمان رد شد دفعه دیگه تو با اون هیکل نره خرت باید مرده ها رو از روی زمین جمع کنی‌ ،آخه پلیس سوئد تو چرا اینقدر کودنی که باید پناهنده دستگیر کنی‌ به خیال خودت فکر کنی‌ اینقدر زور داری ، خشنی ، قلدری و دفعه بعد که  مادر ، خواهر و بچه منو ، تو رو  تو یه انفجار میکشند بشینیمو افسوسشو بخوریم .ای دولت سوئد به تو هم میگویم ، به جای اینکه این همه بودجه صرف این انجمنها اسلامی و غیر اسلامی کنی‌ ،اینقدر صرف جاسوسای رژیم اسلامی چه در پارلمان چه بیرون کنی‌ ، یه ذره به اون سیاست پناهندگیت توجه کن که خیلی‌ دزد و ، قاتلو مجرم رو اقامت میدی و بقیه آدمها‌ی درست حسابی‌ رو اخراج میکنی ،  دولت سوئد اینقدر با رژیم اسلامی مماشات نکن. یه ذره پول خرج کن که این ملت سوئد خودتو تحمل کنن ۲ تا خارجی‌ رو تو جامعه راه بدین تا اینا عقده‌ایی نشن. آخه من به شما چی‌ بگم پدر پدر سوخته ها

بخون و نفهم

 

بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.

همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز    داريم که هر لحظه را زندگى کنيم.

به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى

 

 

اگر من خدا بودم



من اگه خدا بودم ...  برای بنده هام قابل دسترس تر بودم به وقت تنهایی هاشون ...
من اگه خدا بودم دیگه کم کم به فکر جمع کردن هیزم واسه جهنم میشدم  ...

ظاهرا چیزی به آخر زمون نمونده انگار..!
من اگه خدا بودم..چوبم حتما صدا داشت..!
من اگه خدا بودم بعد از آزاد کردن خرمشهر یه فکری هم  برای آزادی ایـــــــــــران میکردم ...!

......................
من اگه خدا بودم نمیذاشتم کسی به کسی عادت کنه که اون یکی ولش کنه..و این یکی به گـ*ــا بره..
.....................

من اگه خدا بودم به عقاید همه..از جملهکافر و مسلمون به یه اندازه احترام میذاشتم و مبنا

بهشت وجهنم رو عملکرد اونا قرار میدادم.. نه طرز بیان وآرزوهاشون..!

........................

من اگه خدا بودم نیمه گمشده هیچ کسی گمشده نبود..!

........................
من اگه خدا بودم به هر کسی که ماشین نداشت بال میدادم..
.........................

من اگه خدا بودم خیلی شکر میکردم که خدام .... آخه بنده ها خیلی بدبختن ....

خدا را کجا یافتی مسافر؟



صد مسافر آمد اما هیچکس عاشق نبود

هیچکس حتی خودش هم با خوذش صادق نبود


کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛
درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌ره اورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست…
مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ که‌ باید.
مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود…
به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.
زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.
مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت…
دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست …

آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است…
در انتها اینکه : انسان وقتی بلند حرف می‌زند صدایش را می‌شنوند، اما هنگامی که آهسته صحبت کند به حرفش گوش می‌دهند. (پل رینو)



یک توصیه نرم افزاری

اكثر مرورگرهاي معروف از قبيل فايرفاكس، اينترنت اكسپلورر، گوگل كروم، اپرا و غيره، حالتي براي مرور صفحات اينترنتي دارند كه به آن حالت «مرور محرمانه» يا Private Browsing Mode گفته مي‌شود. در اين حالت، هيچ اطلاعاتي از شما روي كامپيوتر شخصي ذخيره نمي‌شود و هيچ ردي از سايت‌هايي كه مشاهده كرده‌ايد به جاي نمي‌ماند. اما چگونه مي‌توان اين حالت را در مرورگر اينترنتي خود فعال نمود؟




گام‌هاي زير را به ترتيب انجام دهيد:
  1. ابتدا يك ميان‌بر يا shortcut از مرورگر اينترنتي خود بر روي دسكتاپ كامپيوتر ايجاد كنيد. مي‌توانيد نام اين ميان‌بر را به «محرمانه» تبديل كنيد تا در موقع لزوم بتوانيد آن را به راحتي پيدا كنيد.
  2. حال روي اين ميان‌بر، راست‌كليك كرده و گزينه properties را انتخاب كنيد. در پنجره‌اي كه ظاهر مي‌شود، قسمت shortcut tab نمايش داده مي‌شود.
  3. در جعبه‌ي target box، بعد از كلمه‌ي exe (و اگر كوتيشن وجود دارد، بعد از كوتيشن) يك space بزنيد و متن قرمزرنگ زير را تايپ كنيد و سپس دكمه OK را بزنيد تا پنجره بسته شود:

براي اينترنت اكسپلورر: -private

براي فايرفاكس: -private

براي گوگل كروم: –incognito

براي اپرا: -newprivatetab

اگر اين گام‌ها را دقيقاً طي كنيد، حالا بايد يك ميان‌بر از مرورگر اينترنتي دلخواهتان بر روي دسكتاپ داشته باشيد (به نام «محرمانه») كه هر گاه آن را اجرا كنيد، مرورگر اينترنتي شما در حالت «مرور محرمانه» اجرا شده و هيچ ردي از سايت‌هايي كه مرور كرده‌ايد به جاي نخواهد ماند.

توجه كنيد كه در مورد فايرفاكس، پس از اينكه با روش فوق توانستيد آن را باز كنيد، بايد به منوي Tools نگاه كنيد؛ در صورتي كه گزينه‌ي Start Private Browsing را ديديد، به اين معناست كه هنوز وارد حالت محرمانه نشده‌ايد و بايد اين گزينه را بزنيد تا وارد حالت محرمانه شويد و اين گزينه به Stop Private Browsing تبديل شود.

دختران و شوهران

دختر 22 ساله: او يك شاهزاده در قصر را مي خواهد. دخـتـر در ايـن سـن ممكن است مدعي آن گردد كه واقع بين ميباشد و دنيا را از ميان عينك رنگـين مشاهده نميكند. امـا او هيچگاه اقرار به آرزوي داشتن يك مرد ايده آل نـخواهـد كـرد. آن مـرد بايد خوش قيافـه، جذاب و مشهور باشد. او بايد پولدار باشد نه زياد پولدار اما هميشه در حسابش پول به اندازه كـافي داشته باشد. البته او بايد سخاوتمند باشد تـا پولهايش را بـراي همسـرش خـرج كند. او بايد زرنـگ و با هوش بـاشـد كـه بـراي بـرخي دخـتران با اهميت تر از خوش قيافه بودن ميباشد. او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند.


دختر 32 ساله: تنها يك مرد خوب را مي خواهد. او بـالاخره عيـنك رنگارنگ خود را كنار نهاده و خود را از توهمات و خيالپردازيهاي رمانتيك خلاصي بخشيده است. بـنابراين مرد مطلوب وي نيازي ندارد يك قهرمان باشد- او بايد خـوش قيـافـه، داراي رفـتـار شـايـسته، شغل با درآمد مكفي، يك ماشين خوب، يك خانه خوب و يك حساب بانـك خـوب باشـد. همچنين آن مرد بايد كيسه خريد را نيز از سوپر ماركت حمل كند، غـذاهـايـي كـه دخـتـر درست ميكند را دوست داشته باشد، به جوكهايش بخندد،تاريخهاي پر اهميت را بخاطر بسپـارد: مانند روز تـولد مـادر دختر و حـداقـل هفته اي يكبار ابراز محبت كند: همان مرد خانواده دوست مهربان.

دختر42 ساله: تنها يك مرد را مي خواهد. يـك مـرد مـعمولي كه ستاره سينما نبوده و مي تـواند جاي داشتن عضلات قوي در بدنش حتي شكم هـم داشـته باشد. الـبـتـه در صورتي كه لباسش آن را كاملا بپوشاند. سر فاقد مو نيز زياد نفـرت انـگيـز نـخـواهـد بود. كـافي اسـت آخـر هفـته صـورت خـود را اصـلاح كنـد و آنقدر نيرو داشته باشد تا بتواند در كارهاي منزل كمك كند و به جوكـهايش نيز بخندد و سرش را بـه نشانه گوش دادن تكان دهد، او را ماهي يكبار از خانه بيرون ببرد، او را تا سوپرماركت برده و بـاز گرداند و تا تمام بدن خانم در ماشين قرار نگرفته حركت نكند.

دختر 52 ساله: او مي خواهد...خوب دختر تنها با آن مرد زندگي مي كنـد. چقدر خوب اسـت اگـر آن مـرد هنـوز اسـم او را بـخاطـر داشتـه بـاشد و فـراموش نكــند كه آخر هفته صورتش را اصلاح كند، بعضي اوقـات بـه سلـماني بـرود، لبـاس زيـر و جـورابهـاي خــود را گـهگاهـي عـوض كنـد، زيـاد پـول قرض نگيرد، در اماكن عمومي مراقب رفتار خود باشـد، زماني كه با فردي صحبت مي كند خوابش نبرد... در اين سن دختر انتظار زيادي ندارد او تنها خواستار حداقل مي باشد.

دختر 62 ساله: مردي را ميخواهد كـه زيـاد مزاحمش نگردد. آن دختر بايد خيلي خوش شانس باشد تا مرد آنقدر ترسناك نباشد تا نوه هايش بـا ديـدنـش بـه گـريه بـيافتند و يا هنوز بخاطر داشته باشد كه توالت در كجا قرار دارد، دندانهاي مصنوعيش كجا هستـنـد، اكنون چه ماهي از سال ميباشد، زماني كه ميخنند به چه چيزي دارد ميخـنـدد و يا اين زن كه با او زندگي ميكند كيست؟! زن ميخواهد مرد آنقدر توانا باشد كه بـدون كـمك وي صبـح از خواب بـيـدار شـده و لبـاس مـناسب به تن كند. بزرگترين آرزوي وي آن است كه نگهداري مرد زياد پر هزينه نبوده و يا جايي را بتواند در خـانـه بيابد كه صداي خرناسهاي مرد به گوشش نرسد.

دختر 72 ساله: خوب بعضي دخترهـا تا ايـن سـن هـم عمر مي كنند اما مردان چطور؟ آيا مطمئن هستيد او هنوز نفس مي كشد؟!

وقتی میگویم سلام ....

 

وقتی میگویم  سلام :  کسی جواب نمیدهد ...

پس خدا نگهدار میگویم!

شاید از سر اتفاق کسی دستهایش تکان بخورد