چگونه یک فلش بوت بسازیم و با آن ویندوز نصب کنیم ؟

شاید برای شما اتفاق افتاده باشد که بخواهید روی کامپیوتر خود ویندوز نصب کنید ولی به عللی مثل نداشتن سی دی رام و یا دی وی دی رام و یا خراب شدن آن این کار برایتان غیر ممکن به نظر برسد!
اما آیا می دانستید بدون و DVD تنها با یک فلاش می توانید به روی کامپیوتر خود در حالی که هیچ ویندوزی ندارد ویندوز نصب کنید! برای کار شما باید یک فلاش بوت بسازید و بعد setup ویندوز را آن کپی کنید و بعد در داس کامپیوتر بوت را درایو USB تنظم کنید.

آموزش ساختن فلاش بوت:

اول :  ابتدا یک فلش مموری با ظرفیت حداقل هشت گیگا بایت را به یو اس بی  کامپیوتر وصل کنید. (برای نصب ویندوز 8 یا 7 به حداقل 5 گیگ نیاز دارید.)
دوم : برنامه Command Prompt یا همان CMD در ویندوز را اجرا کنید. (با اجرای run و تایپ cmd .)
سوم : بعد از اجرای نرم افزار Command Prompt، در محیط داس عبارت diskpart را تایپ کنید و دکمه اینتر را فشار دهید.
چهارم : اینک عبارت list disk را تایپ کنید و دکمه اینتر را فشار دهید تا کلیه درایو دیسک های شما در این لیست نمایش داده شود . بعد از اجرای دستور list disk دو درایو دیسک به صورت مجزا نشان داده می شود که فلش مموری من با نام Disk 1 می باشد .

پنجم : حال دستور select disk X را تایپ کنید (به جای عبارت X شماره درایو فلش مموری را تایپ کنید.) 

ششم : سپس دستور clean را تایپ کنید. 
هفتم : بعد از اجرای دستور clean دستور create partition primary را تایپ کنید. 
هشتم : بعد از اجرای دستور فوق دستور select partition 1 را تایپ کنید. 
نهم : بعد از اجرای دستور فوق دستور active را تایپ کنید
دهم : حال باید فلش مموری خود را فرمت کنید که برای اینکار دستور format fs=fat32 را تایپ کنید (با انجام این کار فلش مموری با فرمت  fat32 فرمت بندی میشود. البته می توانید فلش مموری خود را با NTFS نیز فرمت بندی کنند.)
یازدهم : بعد از اجرای دستور فوق باید کمی منتظر بمانید تا فلش مموری شما فرمت بندی شود . بعد از فرمت بندی شدن فلش مموری عبارت assign را تایپ کنید .
در آخر : در انتها دستور exit را تایپ کنید و از برنامه Command Prompt خارج شوید .

اینک دوستان می توانند به راحتی محتویات یک سی دی و یا دی وی دی نصب یک سیستم عامل (مثلا ویندوز ایکس پی یا ویندوز هفت یا هشت) را در فلش مموری خود بریزند و از این فلش مموری قابل بوت برای نصب سیستم عامل بروی کامپیوتر استفاده کنند.

یه بیت ناب

                                         ره پنهانی میخانه نداند همه کس


                                  جز من و عارف و شیخ و دو سه رسوای دگر

 

 

 روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم

 

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه‌ي بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده‌ جويي بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه‌ي رويي بوديم
بسته‌ي سلسله‌ي سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت

اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او

بس كه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كِي سر برگ من بي سر و سامان دارد

پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكي‌ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكي‌ست
نغمه‌ي بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي‌ست


گر چه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت


حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت‌آميز كسان گوش كند

وحشي بافقي

خانه دوست کجاست؟

 

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد .

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شن ها بخشید .

... و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

نرسیده به درخت,

کوچه باغی است

که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است .

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی :

کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی خانه دوست کجاست ؟

سهراب سپهری

داستان هوو

 

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود.
آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و ۴ تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.
وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.
یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.
بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.
یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره.
مرده میپرسه: ” اون گربه ديوث خونس؟”
زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!

 

ذهن زود باور

 

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبۀ راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه میرسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .
این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد .

سالها بعد استاد بزرگ در گذشت و گربه هم مرد .

راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست ...به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در بارۀ اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت.
__________
نكته :
شايد كلام بودا كه در اينجا مي آورم بهترين نتيجه اي باشد كه از داستان بالا مي توان گرفت :
آنچه را شنيده ايد باور نكنيد .
به سنت اعتقاد نداشته باشيد چون از نسل هاي متعددي به شما رسيده است . هر چيزي را كه بارها در مورد آن صحبت شده باور نكنيد .
نوشته ها را به دليل آنكه از دانايان گذشته به دست شما رسيده باور نكنيد .
به صاحبان خرد ، معلمان و بزرگانتان اعتقاد نداشته باشيد ، مگر پس از بررسي و تجزيه و تحليل دقيق و در صورت هماهنگ بودن آن با منطق و پس از آنكه براي خود و ديگران مفيد دانستيد ، در آن صورت آن را پذيرفته و با آن زندگي كنيد.
 

با تعویض دین بشدت مخالف هستم

 

بهار را باور کن

 

بهار را باور کن
باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
... شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن...
فریدون مشیری
 

متن شعر تو که نازنده بالا دل ربایی از شب سکوت کویر استاد شجریان

 

ساز و آواز آهنگ تو که نازنده بالا دل ربایی:

آواز دشتی، شعر از باباطاهر و عطار (دشتی بیرجندی)

تو که نازن‍ده بالا دلربایی

تو که بی سرمَه چش‍مون سرمَه‌سایی

تو که مُشکین دو گیسو در قفایی

به مو گویی که سرگردون چرایی سرگردون چرایی

بمی‍رم تا تو چش‍م تر نبی‍‍نی

شرار آه پرآذر نبی‍‍نی

چنان از آتش عش‍‍قت بسوزُم

که از مو رن‍‍گ خاکستر نِبین‍‍ی

دلُم دردی که دارد با که گوی‍‍د

گنه خود کرده تاوان از که جوی‍‍د

دری‍‍غا نیست هم‍‍دردی م‍‍وافق

که بر بخت بَدُم خوش خوش ب‍‍موید خوش خوش ب‍‍موی‍‍د

گل وصل‍‍ت فراموشم نگردد

و گر خار از سر گورم بروید

سیه بخ‍‍تُم که بخ‍‍تُم واژگون بی واژگون بی

سیه روزُم که روزُم تی‍‍ره‌گون بی تی‍‍ره‌گون بی

شدُم مح‍‍نت‌کَش کوی مُ‍حِ‍‍ب‍‍ت

ز دس‍‍ت دل که یا رب که یا رب غرق خون بی غرق خون بی

ز عشقت سوخ‍‍تُم ای جان کجای‍‍ی جان ک‍‍جایی

بمان‍‍دُم بی سر و سامان ک‍‍جای‍‍ی  کجای‍‍ی

نه جانی و نه غیر از جان چه چی‍‍زی چه چی‍‍زی

نه در جان نه برون از جان کجای‍‍ی  کجایی ک‍جای‍‍ی

متن آهنگ بارون:

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبهای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه رو دادن به شبهای تار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون

متن آهنگ ای عاشقان:

ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار
تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید

چندین که از خُم در سبو خون دل ما میرود
ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پر خون کنید

دیدم به خواب نیمه شب، خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب، ای صبح خیزان، چون کنید؟

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید

آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار
تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید

ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید

ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار
تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید

متن آهنگ ساز و آواز (عطار):

لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من
زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من

بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

چون گهر اشک من راه نظر چست بست
چون نگرد در رخت دیده‌ی گریان من

هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان
بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من

شد دل بیچاره خون، چاره‌ی دل هم تو ساز زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من

گر تو نگیریم دست کار من از دست شد
زانکه ندارد کران، وادی هجران من

هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را
بو که به پایان رسد راه بیابان من

هست دل عاشقت منتظر یک نظر
تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من

تو دل عطار را سوخته‌ی خویش‌دار
زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من

 

 

داستان زیبای پسر خارکن با ملا بارزگان

 

 

پیر مرد خارکنی بود و پسری داشت که از بس او را دوست داشت اجازه نمی داد از خانه پا بیرون بگذارد. حتی نمی گذاشت آفتاب و مهتاب او را ببینند

روزگار گذشت تا خارکن پیر پیر شد و پسرش به سن بیست و پنج سالگی رسید. یک روز خارکن به پسرش گفت «پسرجان! تا حالا نگذاشتم کار کنی و خودم به هر جان کندنی بود یک لقمه نان درآوردم. اما دیگر جان کار ندارم و نوبت رسیده به تو که بروی نان به خانه بیاوری .

پسر گفت «چشم!» و طناب و تبری ورداشت و روانه صحرا شد.

اما, چون تا آن سن و سال به سیاه و سفید دست نزده بود و حال کار نداشت, نتوانست خار بکند و از زور گرما عرق از هفت بندش راه افتاد. این بود که راه افتاد سایه ای پیدا کند و توی آن لم بدهد. رفت و رفت تا رسید به قصر دختر پادشاه و در سایه آن گرفت تخت خوابید. دختر پادشاه آمد لب بام و دید جوان بلند بالا و خوش سیمایی خوابیمده در سایه قصر. برای اینکه از حال و روز پسر سر در بیارد, یک دانه مروارید انداخت طرف او, مروارید به صورت پسر خورد و از خواب پرید و دید دختری مثل پنجه آفتاب نشسته لب بام و دارد نگاهش می کند. دختر پرسید «تو کی هستی و از کجا آمده ای؟

پسر جواب داد «من پسر مرد خارکنم. پدرم گفته برو صحرا خار بکن تا ببریم بازار بفروشیم و امروز معاش کنیم. من هم با این طناب و تبر به صحرا آمدم؛ ولی از زور گرما طاقتم طاق شد و آمدم اینجا خوابیدم. خلاصه, نه تن خارکندن دارم و نه روی رفتن به خانه.مهر پسر خارکن به دل دختر پادشاه نشست و یک دل نه صد دل عاشق او شد. چند دانه مروارید برایش ریخت پایین و گفت «این ها را ببر برای پدرت

پسر خارکن مرواریدها را ورداشت و با خوشحالی راه افتاد به طرف خانه. وقتی به خانه رسید, پدرش گفت «دست خالی برگشتی و یک بوته خار هم با خودت نیاوردی؟

پسر گفت «چیزی آورده ام که بیشتر از صد پشته خار می ارزد.خارکن گفت «کو؟ من که نمی بینم چیزی دستت باشد.پسر دست کرد مرواریدها را از جیبش درآورد و گفت «این ها را بگیر ببر بازار بفروش و خرج زندگی مان بکن.چند روزی که گذشت, پسر خارکن به مادرش گفت «بلند شو برو پیش پادشاه, دخترش را برایم خواستگاری کن.مادرش گفت «مگر عقل از سرت پریده؟ تو پسر خارکنی و او دختر پادشاه. آن وقت چطور انتظار داری پادشاه دخترش را بدهد به تو؟پسر گفت «من این حرف ها سرم نمی شود؛ یا دختر پادشاه را برایم بگیر, یا می گذارم از این شهر می روم و حتی پشت سرم را نگاه نمی کنم.پیرزن وقتی دید گوش پسرش به این حرف ها بدهکار نیست, رفت پیش پادشاه گفت «ای پادشاه! پسر یکی یک دانه ام خاطر خواه دختر شما شده و پاک از خورد و خوراک افتاده.پادشاه از رک گویی پیرزن خنده اش گرفت و پرسید «پسرت چه کاره است؟» ر

پیرزن جواب داد «تا حالا که نتوانسته برای خودش کاری دست و پا کند از این به بعد هم خدا بزرگ است.»

پادشاه گفت «برو نصیحتش کن دختر پادشاه به دردش نمی خورد

پیرزن گفت «کارش از نصحیت گذشته. تو را به خدا دخترت را به او بده؛ چون می ترسم از فراق او سر به صحرا بگذارد و این آخر عمری من پیرزن را به خاک سیاه بنشاند.پادشاه که نمی خواست دل پیرزن را بشکند, گفت «برو پسرت را بفرست تا با خودش صحبت کنم.پیرزن با خوشحالی پاشد رفت پسرش را فرستاد پیش پادشاه. پادشاه گفت «ای پسر! اگر می خواهی دخترم را بدهم به تو شرطی دارم که باید آن را به جا بیار

پسر خارکن جواب داد «هر شرطی باشد انجام می دهم

پادشاه گفت «باید بری پیش ملابارزجان شاگردی کنی و هر وقت رمز او را یاد گرفتی, دخترم مال تو می شود

پسر خارکن شرط را قبول کرد و رفت پیش ملابارزجان شاگرد شد.چند روز که گذشت دختر ملابارزجان به پسر خارکن علاقه مند شد و چون طاقت نداشت مرگش را ببیند, به او گفت ر«وقتی که رمز پدرم را یاد گرفتی, اصلاً و ابداً به روی خودت نیار و هر وقت گفت رمز را بخوان, در جوابش بگو سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟ خلاصه هر چه گفت بخوان, تو همین یک کلام را تکرار کن و چیز دیگری به زبان نیار؛ چون اگر بفهمد رمزش را یاد گرفته ای تو را درجا می کشد؛ ولی اگر ببیند نمی توانی رمزش را یاد بگیری آزادت می کند هر جا دلت خواست بری

پسر خارکن از حرف های دختر خیلی خوشحال شد و تازه فهمید مطلب از چه قرار است و چرا پادشاه چنین راهی پیش پایش گذاشته.یک روز ملابارزجان خواست پسر خارکن را امتحان کند. گفت «بیا رمز را بخوان ببینم خوب یاد گرفته ای یا نه؟

پسر گفت «سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟ملابارزجان گفت «این حرف یعنی چه؟ بخوان ببینم!» ر

پسر دوباره گفت «سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟

ملابارزجان مطمئن شد پسر خارکن از رمز و رازش سر در نیاورده و به او گفت «حالا که بعد از این همه مدت چیزی یاد نگرفته ای, پاشو بزن به چاک و دیگر این طرف ها پیدات نشود که حوصله شاگرد تنبلی مثل تو را ندارم.پسر با خوشحالی از خانه ملابارزجان زد بیرون و رفت به خانه خودشان. دید وضع پدر و مادرش به حدی خراب شده که نان برای خوردن ندارند. پسر خارکن به پدرش گفت «من الان اسب می شوم و تو آن را ببر بازار بفروش و با پولش هر چه لازم داری بخر؛ اما مبادا اسب را با افسار بفروشی و حتماً یادت باشد که افسارش را بگیری و با خودت بیاری

خارکن پرسید «چطور می خواهی اسب بشوی؟

ولی, به جای شنیدن جواب پسرش, شیهه اسب سیاهی را شنید که ایستاده بود رو به رویش.پیر مرد فهمید پسرش جادو و جنبلی یاد گرفته و اسب را برد بازار فروخت و افسارش را پس گرفت. وقتی به خانه برگشت, دید پسرش زودتر از او رسیده به خانه. دفعه دوم, پسرش به صورت گوسفندی درآمد. پیرمرد خارکن با خوشحالی افسارش را گرفت و راه افتاد طرف بازار که در نیمه های راه رسید به ملابارزجان. تا چشم ملابارزجان افتاد به گوسفند, رنگ از صورتش پرید و جیزی نمانده بود از ترس سکته کند؛ چون در همان نگاه اول فهمید پسر خارکن به رمز و رازش پی برده و خودش را به شکل گوسفند درآورده که پدرش او را ببرد بازار بفروشد. القصه! ملابارزجان خودش را جمع و جور کرد و رفت جلو خارکن را گرفت. گفت «این گوسفند را کجا می بری؟ خارکن گفت «می برم بازار بفروشم. ملابارزجان پرسید «قیمتش چند است؟

خارکن جواب داد «صد تومان. ملابارزجان گفت «خریدارم!

و صد تومان شمرد و داد به پیرمرد خارکن و دست برد افسار گوسفند را بگیرد, که خارکن گفت «صبر کن! افسارش را باز کنم. ملابارزجان گفت «افسارش را برای چه می خواهی بازکنی؟

خارکن گفت «من گوسفند فروخته ام؛ افسار که نفروخته ام

ملابارزجان گفت «پیر مرد! افسار گوسفند را بده به من. اگر افسارش را ندی, چطوری می توانم آن را ببرم خانه؟

خارکن گفت «نخیر! افسارش مال پسرم است و آن را به بنی بشری نمی فروشم

ملابارزجان به التماس افتاد و شروع کرد به زبان بازی. گفت «ای پیر دانا! تو که بهتر از من می دانی گوسفند بی افسار را به این سادگی ها نمی شود راه برد. حیوان زبان بسته که حرف سرش نمی شود. برای همین است که افسار می اندازند گردنش و می برندش این طرف و آن طرف. بیا عقلت را کار بنداز و از خر شیطان پیاده شو. افسار را بده به من و در عوض هر چه پول می خواهی بگیر.

ملابارزجان آن قدر به گوش پیرمرد خواند و مجیز او را گفت که پیر مرد را راضی کرد صد تومان دیگر بگیرد و افسار را بدهد به او.

خلاصه! ملابارزجان افسار گوسفند را به دست گرفت و شاد و شنگول رفت خانه و صدا زد «آهای دختر! زود یک چاقوی تیز برسان به من که سر این گوسفند را ببرم

دختر تا چشمش افتاد به گوسفند, فهمید این گوسفند همان پسر زیبا و بلند بالای خارکن است و تند رفت تو خانه چاقو را ورداشت گوشه ای پنهان کرد

ملابارزجان صدا زد «چرا چاقو را نمی آوری؟

دختر جواب داد «پدرجان! هر چه می گردم پیداش نمی کنم. انگار یک دفعه آب شده و رفته تو زمین.» ر

ملابارزجان گفت «بیا گوسفند را نگه دار تا خودم بیایم چاقو را پیدا کنم

دختر با خوشحالی رفت تو حیاط, افسار گوسفند را گرفت و منتظر ماند تا پدرش برود توی خانه. بعد, سر در گوش گوسفند گذاشت و گفت «زود من را بزن زمین و فرار کن

گوسفند تا این را شنید, معطل نکرد, رفت عقب و آمد جلو, ضربه ای زد به دختر و از خانه ملابارزجان پرید بیرون. دختر صبر کرد تا گوسفند خوب دور شد, بعد, همان طور که دراز به دراز افتاده بود رو زمین, بنا کرد به داد و فریاد. ملابارزجان آمد رو ایوان و گفت «چی شده؟

دختر با آه و افسوس گفت «گوسفندت با کله زد تو شکمم و در رفت

ملابارزجان با عجله وردی خواند, خودش را به صورت گرگ درآورد و سرگذاشت به دنبال گوسفند. گوسفند برای اینکه مطمئن شود دیگر خطری در کار نیست, نگاهی انداخت به پشت سرش و دید ملابارزجان به صورت گرگی درآمده و چیزی نمانده برسد به او و تیکه پاره اش کند. گوسفند هم به شکل سوزنی درآمد, افتاد رو زمین و خودش را لای خاک و خل گم و گور کرد. گرگ هم به صورت غربالی درآمد و شروع کرد به بیختن خاک. سوزن تا دید الان است که گیر بیفتد, کبوتر شد و پرید به هوا, غربال هم به صورت باز شکاری درآمد و از پی کبوتر پرواز کرد. کبوتر وقتی دید باز شکاری دارد به او می رسد, یکراست آمد پایین, نشست رو درخت انار و خودش را به شکل انار درآورد. باغبان داشت در باغ می گشت و هیزم جمع می کرد که چشمش افتاد به انار و خیلی تعجب کرد. با خودش گفت «چطور شده این درخت تو چله زمستان انار داده؟»

و رفت آن را چید و برد خدمت پادشاه که انعام بگیرد. در این موقع, ملابارزجان که از جلد باز شکاری درآمده بود و خودش را به صورت درویشی درآورده بود, تبر به دست و کشکول به دوش آمد به قصر پادشاه و شروع کرد به خواندن. پادشاه گفت «بروید به این درویش هر چه می خواهد بدهید و روانه اش کنید.» خدمتکاران رفتند و برگشتند به پادشاه گفتند «ای قبله عالم! هر چه به درویش می دهیم قبول نمی کند و می گوید من همان اناری را می خواهم که باغبان آورده برای پادشاه. پادشاه از این حرف به حدی عصبانی شد که انار را ورداشت و طوری زد زمین که دانه هاش پر و پخش شد.درویش هم فوری به صورت خروسی درآمد و شروع کرد به ورچیدن دانه های انار.  دانه ای که جان پسر خارکن درآن بود, وقتی دید الان است که طعمه خروس بشود, به شکل روباهی درآمد و پرید گلوی خروس را گرفت.  خروس وقتی فهمید دارد نفس های آخر را می زند, به صورت ملابارزجان درآمد و روباه هم شد پسر خارکن

در این موقع, پادشاه که از این بازی عجیب و غریب پاک گیج شده بود گفت «این چه بساطی است راه انداخته اید؟

پسر خارکن گفت «ای پادشاه! شما از من خواستید رمز ملابارزجان را یاد بگیرم تا دخترتان را بدهید به من. حالا می بینی که هم رمز او را یاد گرفته ام و هم خودش را کشاندم اینجا

پادشاه تازه ملتفت شد قصه از چه قرار است و امر کرد شهر را چراغانی کردند و بعد از هفت شبانه روز جشن و شادی, دخترش را به عقد پسر خارکن درآورد

کاش همه قصه ها یک چنین پایان خوشی داشتند

خیانت

 

محاله به فروردینی خیانت بشه و نفهمه
محاله یه فروردینی رو دوست داشته باشی و نفهمه
محاله بخوای مخشو بزنی و نفهمه :دی
محاله دلتنگش باشی و نفهمه
حتی محاله که بهش حس داشته باشی و نفهمه
... ...
چون اصولا هیچکس به خوبی فروردینی آدم ها رو نمی فهمه!

در این حد ینی محاله!!!

ای صمیمی، ای دوست

 

ای صمیمی، ای دوست

گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی

دیدنت... حتی از دور

آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه دیدار تو ام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم

و دل من... به نگاهی از دور

طفلکی می سازد

ای قدیمی ، ای خوب

تو مرا یاد کنی یا نکنی ، من به یادت هستم

من ، صمیمانه به یادت هستم

آرزویم همه سر سبزی توست

دائم از خنده لبانت لبریز

دامنت پرگل باد

 

فرورديني ها

 

فرورديني ها را نمی‌شود داشت؛ فقط می‌شود یک جور خاصی دوستشان داشت.اصلا
برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آنها. اصلا به آخرش فکر نمی‌کنی. آنها برای اینند که
دوستشان بداری؛ آن هم نه دوست داشتن معمولی، نه حتی عشق! یک جور خاصی دوست داشتن که
اصلا هم کم نیست. فرورديني ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم در کنج دلت تا ابد یک جور خاص دوست
داشته خواهند شد."

یک شکار جالب

 

 
شکار پيتون يا (اژدر مار) در آفريقا‌ يكي از سخت‌ترين و خطرناك‌ترين كارها محسوب‌ مي‌شود. يعني در رده كارمندي به اين شغل، سختي كار تعلق مي‌گيرد!
بيشتر افراد از شغل و كار خود راضي نيستند. آنها فكر مي كنند؛ كاري‌سخت، طاقت فرسا و كسل كننده دارند. آنها دائم در حال غرولند و شكايت هستند.
اگر شما هم جزء اين افراد هستيد، كافي است، نگاهي به كار اين مردان در يك دهكده آفريقايي بياندازيد.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar8.jpg
 
اين عكس يك شكار موفق پيتون Python را نشان مي‌دهد.
حال، مراحل شكار، توسط شكارچيان‌ آفريقايي‌ را از زبان خودشان باهم مي‌بينيم.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar.jpg
 
قبل از هر چيز، بازوي فرد را در پوششي از پوست گوزن مي‌پيچند.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar1.jpg
 
بعد شکارچي سينه خيز در سوراخ مار پيتون مي خزد. در سكوت و آرامش...
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar2.jpg
 
با استفاده از نورپردازي مدرن، منظور آتش زدن چند علف خشك و كوچك است؛ به مار پيتوني كه روي تخم‌هايش خوابيده نزديك‌مي‌شود.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar3.jpg
 
گرما و نور آتش كمي او را گيج كرده است.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar4.jpg
 
بايد آماده حمله ناگهاني پيتون‌باشد... بله خودشه... اينها هم تخم‌هاي پيتون است.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar5.jpg
 
او اجازه مي‌دهد بازوي محافظت شده‌اش را تا آنجا كه مي‌خواهد ببلعد و با دست ديگر گلوي او را فشار مي‌دهد. او مانند ماهي در تور افتاده و دمش را به هر طرف تكان مي‌دهد.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar6.jpg
 
دوستانش، قبل از اين كه مار بازوي شکارچي را ببلعد او را بيرون مي‌كشند.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar7.jpg
 
شكار شد... زيباست نه؟ او براي مدتي خوراک دهکده‌ را تامين مي‌کند.

یک شکار جالب

 

 
شکار پيتون يا (اژدر مار) در آفريقا‌ يكي از سخت‌ترين و خطرناك‌ترين كارها محسوب‌ مي‌شود. يعني در رده كارمندي به اين شغل، سختي كار تعلق مي‌گيرد!
بيشتر افراد از شغل و كار خود راضي نيستند. آنها فكر مي كنند؛ كاري‌سخت، طاقت فرسا و كسل كننده دارند. آنها دائم در حال غرولند و شكايت هستند.
اگر شما هم جزء اين افراد هستيد، كافي است، نگاهي به كار اين مردان در يك دهكده آفريقايي بياندازيد.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar8.jpg
 
اين عكس يك شكار موفق پيتون Python را نشان مي‌دهد.
حال، مراحل شكار، توسط شكارچيان‌ آفريقايي‌ را از زبان خودشان باهم مي‌بينيم.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar.jpg
 
قبل از هر چيز، بازوي فرد را در پوششي از پوست گوزن مي‌پيچند.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar1.jpg
 
بعد شکارچي سينه خيز در سوراخ مار پيتون مي خزد. در سكوت و آرامش...
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar2.jpg
 
با استفاده از نورپردازي مدرن، منظور آتش زدن چند علف خشك و كوچك است؛ به مار پيتوني كه روي تخم‌هايش خوابيده نزديك‌مي‌شود.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar3.jpg
 
گرما و نور آتش كمي او را گيج كرده است.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar4.jpg
 
بايد آماده حمله ناگهاني پيتون‌باشد... بله خودشه... اينها هم تخم‌هاي پيتون است.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar5.jpg
 
او اجازه مي‌دهد بازوي محافظت شده‌اش را تا آنجا كه مي‌خواهد ببلعد و با دست ديگر گلوي او را فشار مي‌دهد. او مانند ماهي در تور افتاده و دمش را به هر طرف تكان مي‌دهد.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar6.jpg
 
دوستانش، قبل از اين كه مار بازوي شکارچي را ببلعد او را بيرون مي‌كشند.
 
http://uploader.ir/rozanehgroup/ordibehesht89/piton/mar7.jpg
 
شكار شد... زيباست نه؟ او براي مدتي خوراک دهکده‌ را تامين مي‌کند.

هفت موضوع مهم در رابطه با خانوما

۱- به حرف هایش گوش کن

در یک گفت و گوی خودمانی، خانم ها ممکن است از مشکلات زندگی شان صحبت کنند. ولی خیال نکنید که خانم ها همیشه از شما توقع دارند که تمام مشکلاتشان را حل کنید. بعضی وقت ها فقط می خواهند کسی به حرف هایشان گوش دهد و درکشان کند. بعضی وقت ها به جای اینکه بخواهید با انجام کاری مانند یک قهرمان جلوه گر شوید، تنها به حرف هایش گوش دهید. اینگونه هم می توانید قهرمان شوید.

۲- نظرش را بپرس

مکالمه یک خیابان دو طرفه است. به او هم فرصت اظهار نظر بدهید و برای نظرش احترام قائل شوید. وقتی که حرف می زند، تنها منتطر این نباشید که حرفش تمام شود و نوبت اظهار نظر شما باشد. او به دنبال یک همدم هست، شما هم همینطور. پس زمینه را برای اظهار نظر او فراهم کنید.

۳- حرف های خصوصی‌ات را به او بزن

یک رابطه زمانی عمیق تر می شود که حفاظ های ارتباطی برداشته شود و حرف های‌تان خودمانی ‌تر شود. جنبه لطیف و ملایم شخصیت خود را به او نشان دهید. بی پرده حرف زدن از خود، یکی از روش هایی است که همه انسانها از طریق آن، با دیگران رابطه‌ای بر پایه اعتماد و اطمینان بنا می کنند.

۴- به او نشان بده شخصیت خاصی داری

خانم ها به مردهایی علاقه دارند که در باره کسب موفقیت فکر می کنند و برای آن تلاش می کنند. در صحبت های‌تان از آرزو ها و اهداف‌تان بگویید. خانم‌ها به دنبال افرادی مصمم هستند و مایل هستند نقش همراه را در راه موفقیت برای مرد ایفا کنند. شما هم به او به عنوان یک همراه نگاه کنید، نه یک تماشاچی.

۵- با کلمات بازی کن7 نکته

اگر توانایی استفاده از عبارات خاص و بازی با کلمات را دارید، در چشم خانم ها باهوش تر جلوه خواهید کرد. اگر می خواهید یک خانم را شگفت زده کنید به او نشان دهید که شما می توانید با لغات ساده، عباراتی خاص به وجود بیاورید. نوآوری و سخنوری شما برای خانم ها جذاب خواهد بود.

۶- صاف بایست

اگر می خواهید در همان نظر اول خوب جلوه کنید، صاف بایستید. اگر صاف بایستید، قدبلندتر و مسلط تر جلوه می کنید. خموده ظاهر نشوید. طوری ژست بگیرید که بدن شما از آنچه که هست بدتر جلوه نکند.

۷- صدای بم‌تر، بهتر

صدای هر فرد بسته به ویژگی حنجره او متفاوت است. خود حنجره نیز متاثر از هورمون است. اگر میزان تستوسترون در بدن یک مرد بسیار بالا باشد، وی معمولا فردی با اعتماد به نفس بالا و پرمدعا، و با ویژگی های مردانه خواهد بود. صدای این افراد هم بم و کلفت است. خانم ها اکثرا به این نوع صدا علاقه دارند.

گاهی هم میاییم ابرو رو درست کنیم میزنیم چشمشو کور میکنیم

 

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
... دوستار تو
بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده..
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت.. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده !!!
 
 

آدمک آخر دنیاست، بخند

 

آدمک آخر دنیاست، بخند
آدمک مرگ همین جاست، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست، بخند
دست‌خطی که تو را عاشق کرد
... شوخی کاغذی ماست، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست، بخند
صبح فردا به شبت نیست، که نیست
تازه انگار که فرداست، بخند
راستی آنچه که یادت دادیم
پر زدن نیست، که درجاست، بخند
آدمک نغمه ی آغاز بخوان
به خدا آخر دنیاست، بخند
 

به خدا خسته شدم

 

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام
بی خيال تو و ابروی کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانيست و من
بی تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدی
مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزيست که رفتی و دلم آزاد است
آری آزاده ترين شخص جهانت شده ام

اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد
حرف آخر...تو کجايی ؟ نگرانت شده ام

 

 

در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟


نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی


برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی


اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی

بس که دیوار دلم کوتاه است...

 

بس که دیوار دلم کوتاه است...

هرکه از کوچه تنهایی من می گذرد ،

به هوای هوسی هم که شده ....

سرکی می کشد و می گذرد!!!!

در وصف زندگی

 

زندگی ... انتظارو هوس و دیدن و نادیدن نیست

زندگی چون گل سرخیست ...پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار .... هرسه همسایه دیوار به دیوار همند.

قایقی خواهم ساخت

 

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
عاقبت هم یک روز دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ‌کسی نیست تا در بیشه عشق
قهرمانان را از خواب بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا و پریانی که سر از خاک به در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."
هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.
پشت دریا شهری است
که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.
پشت دریا شهری است!
قایقی باید ساخت.

عاشقتم سهراب و همیشه هم خواهم بود

 برام دعا کنین یه بار دیگه در زندگیم موفق شم .... ممنون از همتون دوستان

 

یه جمله قشنگ از منسیوس

 

 

                     انسان بزرگ کسی است که قلبی کودکانه دارد

 

 

یه مطلب خوب

 

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
...
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید
 

‎متولدین فروردین‎

 

 
تاحالا دقت کردین؟ ما فروردینیا هرکی رو بیشتر دوست داشته باشیم، بیشتر باهاش دعوا

می کنیم؟ .......تازه چیزی که جالبه اینه که بعد این همه جر و بحث هنوزم دوسش داریم!

دورها آوائیست که مرا میخواند

 

نمیدونم چرا یه جورایی این قطعه شعر در دل آدم حسی رو بیدار میکنه که قابل توصیف نیست

هر کسی یاد یک چیزی میفته

واسه مجنون میخونیش یاد لیلی میفته

واسه سرباز میخونیش یاد شهر و دیارش میفته

واسه سیاسی ها میخونیش یاد آرمان های امام راحل میفتن

واسه مهندس میخونیش یاد پروژه هاش میفته

واسه مذهبیون میخونیش یاد عزراییل و اون دنیا و حوری و پری هاش میفتن

واسه من میخونن یاد همه چیزایی میفتم که دیگه ندارمشون

خلاصه که هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد

شما امتحان کنین ببینیم چی گیرتون میاد  !!

 

در دل من چیزیست

مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دورها آوائیست که مرا میخواند...

از سهراب سپهری عزیز

 

آدم اینجا تنهاست

 

دوستی ها کمرنگ ....

بی کسی ها پیداست ....

راست گفتی سهراب ....

آدم اینجا تنهاست ....

آدم اینجا تنهاست ....

 

                                                       ......                .......

صحبت
از فاصله نیست، صحبت از مهر و وفاست،

شاید
این فاصله ها، محک عاطفه هاست

 

                                                     ......                .......

 

همیشه قطره ای از دیوانگی را در عشق خواهی یافت

و نیز قطره ای از منطق، در دیوانگی . . .

 

                                                   ......                .......

آسمـان هـم کـه بـاشی
بـغلت خـواهــم کـرد ...
فکر گستـردگی واژه نباش ...
هـمه در گـوشه ی تـنهایـی مـن جا دارنـد

 

 

گاهی ....

 

 

گاهی باید فاتحه خاطره ای رو خوند ...

وگرنه همون خاطره فاتحه تو را میخونه !!!

 

یه فروردینی

 

یه فروردینی

تمام داراییشو...

تمام زندگیشو...

حتی جونشو...

واسه عشقش میده بهله ما اینجور آدمایی هستیم!!!!!!

باورتون نمیشه ها ؟  از ننه ام بپرسین بهتون میگه