راستش خیلی وقته که میخواستم دست به قلم ببرم و به جای گردآوری و تالیف مطالب نغز این و اون از خودم هم گاهی چند سطری بنویسم ولی نشد میسرم بر سر آتش که بجوشم .آخه همون طوری که مستحضرین تردیدهای ما خائنینی هستند که با نصایح بیجای خود ،شبیه اینکه چه میکنی مرد ، همه حرفای خوب قبلا نوشته شده ، همه شعرای خوب قبلا سروده شده و همه نت موزیک های قشنگ قبلا نواخته شده ، و یا چیزایی از این دست .... ما را از شروع باز میدارند، درحالی که یک تصمیم جدی و کمی سرعت عمل به موقع میتونه موقعیت های خوبی رو نصیب ما کنه .

البته هنوز هم به میزان لازم انگیزه کافی واسه این کار بدست نیاوردم  ، فقط  میخواستم بهتون اطلاع بدم که یک چند روزی نمیام خونه رو آب و جارو کنم و به در و دیوارش چیز میز آویزون کنم ، ولی مطمئن باشین حتما به خونه های شما طبق معمول همیشه کلاغ وار سر میزنم  در حالی که این  قول رو میدم  چیزی از خونه هاتون کار نگیرم، آخه تازگی هم کلاغ جنتلمنی شدم و هم اینکه چند صباحی خونه خودم نیستم و میدونین که با یک گونی مطالب دزدی توی خیابون گشتن و رفتن خیطه  ،  این روزا  بیخود و بی جهت به ادمای توی خیابون و کلاغای اسمون هم گیر میدن و جیباتو میگردن و دهنت رو هم بو میکنن مبادا الله و اکبری ، یا حسینی ، درود بر آزادی یا هر چیز خطرناک دیگه ای گفته باشی .

القصه .... حقیقتش چند وقتیه سرگرم پیدا کردن عزیزی هستم که گم شده البته اون  خیلی وقته که گم شده ، همه آدمای شهر هم میدونستن ولی گویا آخرین کسی که متوجه شده خودشه  .... شایدم کسی تلنگری بهش زده و به خودش آوردتش ، شایدم خودشو به خواب زده بوده و واقعا خوابش برده که تونسته بیدار بشه ، منم دقیقا نمیدونم ولی  فریاد کمک طلبانه اش رو بعد از سالها سکوت شنیدم و به رغم دوستی سی وپنج ساله مون بهش  لبیک گفتم ، الان هم دارم میرم دنبالش ،پشت زمان ها توی خاکروبه ها زیر خاکستر های عنقا مانند خودش و به هر آن کجا که باشد ..... مطمئنم حالا دیگه میشه پیداش کرد ، خفتشو میچسبم ، صداش میزنم ، حتی اگه ببینم باز هم به زعم شیرینی رویا و فرار از واقعیت خودشو به خواب بزنه مطمئنم  تا یک حدی میتونه مقاومت کنه ، بیدارش میکنم و میارمش به جایگاه واقعیش بهش میگم نیمه قشنگ زندگیت رفت . از حالا به بعد رو عشقه ، جون هر چی کلاغه بامرامه بیا توی دنیای واقعی زندگی کن ایده الیست بودن به دردت نخورد  هنوز نفهمیدی آرمان شهری وجود نداره و صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندانست . هنوز نفهمیدی آدما صرف نیازهای خودشون بهت نزدیک و محض ناخوشایندهای خودشون ازت دور میشن و فاصله میگیرن و غریبه و غریبه تر میشن . هنوز نفهمیدی به قارقار کلاغ و پیامش از روی کنجکاوی هم که شده گوش نمیدن .

می بینی تو رو خدا  چه دنیایی شده

خب حالا اجازه بدین حرف آخر رو تا کس دیگه ای نگفته قبل از من خودم بزنم  .شاید زندگی داستانی است که یک ابله تعریف می کند؛ پر از غوغا و هیاهو اما نامفهوم. شاید زندگی یک کمدی است برای کسی که فکر می کند و یک تراژدی واقعی است برای کسی که احساس می کند . شاید زندگی  درک فلسفه واقعیات است . بدبختانه من جزو اون دسته از مردم یا گروهی بودم که همیشه با دلشون فکر کردن و نسل چنین ادمایی دیگه در حال انقراضه ، و دنیای مدرن امروز جایی واسه ادمای احساساتی نیست . زیادی سعی کردم همه رو به خودشون بیارم که بابا اشتباه میکنین ما بچه های شرق کره زمین هستیم که از سر اجبار چند روزی در دنیای غریبه های غربی به پناه اومدیم. زندگی مادیات نیست پول نیست ماشین نیست خونه نیست .... زندگی گرمی دلهای بهم پیوسته است ، تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .... داشتم واسه شعار میدادم و فیلسوفانه قارقار میکردم که با پرتاب یک لنگه دمپایی زنونه پاشنه بلند از سوی خانومی کاملا متشخص و اروپا گشته از  روی درخت کاج  خونه مادربزرگه با مغز به زمین خوردم و همه مطالب روشنفکرانه توی ذهنم و هر چی ریسیده بودم پنبه شد .  حالا دیگه میدونم  باید با تغییر مرزهای جغرافیایی ، مرزهای فکری و رفتاری و فرهنگی مون رو هم تغییر بدیم . میدونم خیلی سخته  از لونه ای که سی و پنج سال توش بودی و از آب و خاک و آسمون اطرافش هم دفاع کردی در حالیکه دو تا دستت رو بالا بردی در اوج خستگی و درماندگی و ناتوانی بیرون بیایی و سلاح باورهات و اعتقادات و ارزشهات رو راجع به همه چیز زمین بگذاری و تسلیم شی . ولی  ......... دیگه دیگه .

  
تا دیداری دیگر خدا یار و نگهدار شما