مولوی قصهی جالبی دارد که احتمالا شنیدهاید.
مولوی قصهی جالبی دارد که احتمالا شنیدهاید.
ولی برای اونایی که نشیده اند میگویم:
درویشی بر کاروانسرایی میگذشت.
وارد شد و خر خود را به کاروانسرا دار سپرد و به جمع مسافرینی که آنجا بودند ، ملحق شد.
سردستهی اون مسافرها رند تیزی بود.
استقبال گرمی از درویش کرد و دستور داد خوردنی و نوشیدنی بسیار بیاوردند
و کباب و دوغ و مرغ بریان و ....
نوچهی اون گروه که رفت سفارش جدیدی بدهد،
کاروانسرادار گفت:
«اینها را چه کسی قرار است آخرش حساب کند؟»
او هم گفت که
«همین درویش. خرش هم اینجاست دیگر!»
کاروانسرادار هم گفت که اینطوری نمیشود. خودش باید بگوید!
در همان حین، سردستهی رند،
ضرب و طربی را شروع کرد و درویش را بلند کرد به رقصیدن و خواندن.
با این آواز که
«خر برفت و خر برفت!»
کاروانسرادار که چنین دید،
قانع شد و شاید با خودش گفت که
«این ابله را ببین که چه شادمانی از بهر خوردن و خرج کردن خرش میکند!»
*
صبح که آمد،
درویش مانده بود و دیگران رفته بودند.
درویش که خواست برود، سراغ خر خود را گرفت.
و کاروانسرادار نیز معلوم است که زیر بار نرفت.
هزاران بار ما را سوخت