خری به زیر بار بود مینالید و با دوستش درد دل ميكرد كه صاحبامون ما رو اذيت ميكنن و از صبح تا شب از ما بيگاري ميكشن ؛ همش كار ؛ كار ؛ كار آخه اين چه زندگي هست اميدوارم به همين زودي زود بميرن كه ما راحت بشيم و راحت زندگي كنيم .

دوستش به او گفت دعا كن خدا از اين خريت نجاتمون بده

از اين صاحب ها در دنيا زياده ؛ اين بميره يكي ديگه .....



راستي يادم رفت بگم دوستش خر نبوده اسب بوده .....