بیکسی
شب بر سر من جز غم ایام کسی نیست
می سوزم و می میرم و فریاد رسی نیست
فریاد رس همچو منی کیست در این شهر
فریاد رسی نیست کسی را که کسی نیست
بیمارم و تب دارم و در سینه مجروح
چندان که فغان بر کشم از دل نفسی نیست
آن میوه جانبخش که دل در طلب اوست
زینت گر شاخیست که در دسترسی نیست
بیش است ز ما طالع ان مرغ گرفتار
می سوزم و می میرم و فریاد رسی نیست
فریاد رس همچو منی کیست در این شهر
فریاد رسی نیست کسی را که کسی نیست
بیمارم و تب دارم و در سینه مجروح
چندان که فغان بر کشم از دل نفسی نیست
آن میوه جانبخش که دل در طلب اوست
زینت گر شاخیست که در دسترسی نیست
بیش است ز ما طالع ان مرغ گرفتار
کو را قفسی باشد و ما را قفسی نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ ساعت 23:55 توسط امیر امامی
|
هزاران بار ما را سوخت