روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

و ندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:

«امروز همه روی زمین زیر پر ماست،

بـر اوج فلک چون بپرم -از نظـر تــیز-

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد

جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:

ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی،

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،

گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!

این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست

چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید

گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست

*****************************

                          
                                                و از ملک الشعرا بهار

این دود سیه فام که از بام وطن خواست....از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد زچپ و راست...از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم   ................    با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست  ....از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم .................................بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست   ....از ماست که بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است.........زین قوم شریف است

نه جرم ز عیسی، نه تعدی زکلیساست    ....از ماست که بر ماست

گوییم که بیدار شدیم!این چه خیالیست؟        ....بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست....از ماست که بر ماست


(ملک الشعرای بهار)