داستان كوتاه ساحل و صدف
|
|
|
مردي در كنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند كه مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميكند. نزديك تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را كه به ساحل ميافتد در آب مياندازد. - صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد بدانم چه ميكني؟ - اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از كمبود اكسيژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شكلي وجود دارد. تو كه نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يك ساحل نيست. نمي بيني كار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميكند؟ مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يكي اوضاع فرق كرد." |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 15:0 توسط امیر امامی
|
هزاران بار ما را سوخت