شعر
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشك هایم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلي
...چيزي نمي دانم از اين ديوانگيو عاقلي
يك آن شد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شدو عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشيو نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگيو عاقلي
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 11:26 توسط امیر امامی
|
هزاران بار ما را سوخت