توپ
می بینی شهر کودکیت آنقدر تو را فهمیده است
که برای تمام دردهایت مسکّن آماده کرده
تا فراموش کنی اینجا اعتقادتت را با منافعشان چرتکه می اندازند
مهم نیست که خود آواره ای و وطن نداری.
سرزمین صلح باش، برای تمام سلول هایی که خاک تو وطنشان است
دست به عصا نوشتن هم ارضا نمی کند درد را
بنویس حتی اگر به جرم جنون تبرئه که نه
بستری شویم!
هی مترسک اینجا فقط چشم میپسندند و لب.... دلنوشته های ما باشه واسه دلامون...ما نمی فهمیم اما این نفهمی هامون رو باهم درمیان میگذاریم... باشد که چهار نفر دیگر هم نفهمند
به قول سایه:
به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟
برای تمام دست به قلم هایی
که پشت سانسور ، تن به خودسانسوری ندادند...
دلت خوش است یک تنه ایستاده ای/ برای گفتن دغدغه هایت کلمه دستچین می کنی
حقیقت محور می شوی / به روی خودت نمی آوری دنیا دور هر محوری که بخواهد می گردد
برای هر مرکزی که بخواهد خودشیرینی می کند
سیگارت را به یاد گالیله دو آتشه می کنی که موقع اعتراف خوب فهمیده بود
کشیش ها بدجور با جبر دنیا دستشان تووی یک کاسه است
و زمین همانقدر بدهکار حرفهای او نیست/ که کلیسا برای پیش فروش بهشت ،
از خدا اجازه نمی خواهد
خیابان هایی را به رفت و آمد گرفته ای / که برایشان لب معشوقه ات
از حرف های تو دندان گیر تر است
می دانی رسانه ها ملی تر از آنند / که برای غربتی ها تره خورد کنند
توی دلت می گویی تا بوده همین بوده / حقیقت همیشه تلخ و سنگین است
سنگین تر از خواب خیلی ها...
سنگین تر از آنی که هیچ تریبونی زیر بارش برود
.
.
می بینی کشورت شده است استادیوم !
آینده ات را بین هم پاسکاری می کنند
آنقدر به جوانمردیشان ایمان دارند / که شعورت را بی واهمه به بازی گرفته اند
کسانی که دوستشان داری را دو شقه کرده اند تا
برای خواهر و مادر هم خط و نشان بکشند
گل ها را دسته می کنند برای هم پست می کنند / گلوله هایشان را برای.....
که مبادا دیگری ، بیش تر ، تمامیت تو را خرج کرده باشد !
و همین که به خبرنگارها لبخند می زنند/ خط اتوی دموکراسی هم به هم نمی خورد
بغض می کنی و کلماتت در گلو ورم می کنند
می دانی هرچه قدر بلند حرفهایت را سکوت کنی / به گوش هایی که
زیر همهمه دفن شده اند نمی رسد
چشمت به دوربین هایی می افتد که فقط برای فروش فردا فلاش می زنند
یاد تیترهایی می افتی که ارتباطش با تیراژ و مخاطب
بیش تر از فاصله اش با حقیقت است !
یاد رسانه هایی که دروغ هایشان را / روی خوش باوری پدر و مادرت لبخند می زنند
.
.
کلافه می شوی وقتی حرف داشته باشی و هیچ سر کلاف دستت نباشد !
وقتی هی به این در و آن در بزنی و ببینی تمام درها روی همان پاشنه ای می چرخند
که به قدم هایت ممیزی زده اند
می بینی شهر کودکیت آنقدر تو را فهمیده است
که برای تمام دردهایت مسکّن آماده کرده
تا فراموش کنی اینجا اعتقادتت را با منافعشان چرتکه می اندازند !
.
.
یاد روزی می افتی که اولین بار کودکیت کمربند را فهمید
همه مان همان جا دروغ را یاد گرفتیم
یک روز به خودمان آمدیم که آنقدر همه مثل هم بودیم
دیگر فرق دوست و دشمن مشخص نبود
حالا دلت می گیرد گیلاست را با کسی بالا ببری که به سلامتی دشمنت
مست می کند
غربت تا زیر پوستت قد می کشد وقتی می بینی یک عده برای سیری دست
فروشی می کنند
یک عده برای سفیری ، همدست فروشی
دلت می گیرد مملکتت را به این روز می بینی
یک تنه ایستاده ای/ برای گفتن دغدغه هایت کلمه دستچین می کنی
و به اعتبار هیچ تریبونی سر خم نمی کنی
می گویی شاملو همان موقعی پایش را در یک کفش کرد از انسان بگوید
که به دل باختن سلاخ ایمان آورد !
.
.
ما به سکوت مشترک دست های هم / بیش تر از جبر دنیا ایمان داریم !
می خواهم دست هایم را ، با تو در میان بگذارم .
هزاران بار ما را سوخت