دورها آوائیست که مرا میخواند
نمیدونم چرا یه جورایی این قطعه شعر در دل آدم حسی رو بیدار میکنه که قابل توصیف نیست
هر کسی یاد یک چیزی میفته
واسه مجنون میخونیش یاد لیلی میفته
واسه سرباز میخونیش یاد شهر و دیارش میفته
واسه سیاسی ها میخونیش یاد آرمان های امام راحل میفتن
واسه مهندس میخونیش یاد پروژه هاش میفته
واسه مذهبیون میخونیش یاد عزراییل و اون دنیا و حوری و پری هاش میفتن
واسه من میخونن یاد همه چیزایی میفتم که دیگه ندارمشون
خلاصه که هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد
شما امتحان کنین ببینیم چی گیرتون میاد !!
در دل من چیزیست
مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آوائیست که مرا میخواند...
از سهراب سپهری عزیز
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ ساعت 13:58 توسط امیر امامی
|
هزاران بار ما را سوخت