در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبۀ راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه میرسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .
این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد .

سالها بعد استاد بزرگ در گذشت و گربه هم مرد .

راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست ...به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در بارۀ اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت.
__________
نكته :
شايد كلام بودا كه در اينجا مي آورم بهترين نتيجه اي باشد كه از داستان بالا مي توان گرفت :
آنچه را شنيده ايد باور نكنيد .
به سنت اعتقاد نداشته باشيد چون از نسل هاي متعددي به شما رسيده است . هر چيزي را كه بارها در مورد آن صحبت شده باور نكنيد .
نوشته ها را به دليل آنكه از دانايان گذشته به دست شما رسيده باور نكنيد .
به صاحبان خرد ، معلمان و بزرگانتان اعتقاد نداشته باشيد ، مگر پس از بررسي و تجزيه و تحليل دقيق و در صورت هماهنگ بودن آن با منطق و پس از آنكه براي خود و ديگران مفيد دانستيد ، در آن صورت آن را پذيرفته و با آن زندگي كنيد.